انیمیشن از نگاه گلپایگانی


نگاه علیرضا گلپایگانی به انیمیشن ایران و جهان

هفته چهارم آذر 89

شب یلدا . . .

*مادرم همیشه شب یلدا را جشن میگرفت نه تنها بخاطر تولد من ، مادرم شادی را دوست داشت . انار دون شده و آجیل که پدرم همیشه از یک مغازه خاص در خیابان اصلی اهواز میخرید  مغازه ای که هر وقت میدیدم بوی شادی زندگیم را میداد.  

*یکی از همین شبهای یلدا من و مادر تنها بودیم .دیدم داره تدارک می بینه گفتم مادر حوصله داری ها حالا که کسی نیست این تدارک برای چیه .گفت برای تشکر از خدا...  بعد یک شمع از اشپزخونه اورد و گذاشت وسط انار ، روشنش کرد و من با یه فوت خاموش ...

 

* یاد مادرم ....دوران دبیرستان بودم  سالهای آخر انگار تازه افتاده بودم به درس خوندن ! اما چون عادت نداشتم! خیلی زود خسته میشدم . صدام دراومده بود . مادر علت غرغر کردنم رو پرسید گفتم : خسته شدم بسکه شیمی خوندم مادر ... مادر گفت : خوب اینکه غرغرکردن نداره ! خب برو فیزیک بخون !:)

* بچه تر که بودم ! ۵ یا ۶سالگی،خونه قدیمی و بزرگ خاله ام شاهد شیطونی کردن بچگی هامون بود . یکی از اون روزها پسرخاله ام که از ما بزرگتر بود در یک اتاقکی که بیشتر در حال فرو ریختن بود چند تا سیگار اشنو (  انقدر بدمزه بود که میگفتند از...حیوونات درست میشه ! ) از جعبه سیگار پدرش کش رفته بود . برای  من و برادرم که یکسال از من کوچکتره  دو تا سیگار روشن کرد و داد دستمون . قیافه من و برادرمدیدنی بود که با زدن هر پک به اون سیگار سرخ و بنفش می شدیم و سرفه میکردیم.تو همین هیر و ویر یهو سایه مادرافتاد روی ما ...سیگارها از رو لبمون افتاد ..دو تا دستمون رو گرفت و ازاونجا بیرون اورد بردمون تو شبستون خونه خاله..از یکی از پسرهای بزرگ خاله خواست که بره دو تا بسته سیگار و دو تا بسته کبریت بخره . بسکه گریه میکردم و اشک  می ریختم  همه چی رو تار یادمه . وقتی  نصویر واضح شد که دو تا بسته سیگار را جلوم رو زمین دیدم . و صدای مادر که میگفت : میخواین سیگار بکشین؟ خب بکشین جلو من بکشین .. همه جعبه رو بکشین..یاالله .. و من و برادرم که اوضاعش بدتر از من بود همچین فغان میکرد ه دل من هم براش میسوخت  صدای گریه ما  با صدای خاله و دیگران که هی مادرم رو نصیحت میکردن که بابا غلط کردن ولشون کن غاطی شده بود ..بقیه شو یادم نیست ..فقط همین یادمه که موقع سربازی وقتی سر پست نگهبانی میخواستم یه سیگار روشن کنم تا گرم بشم .نتونستم بکشم .. و هنوز هم نمیکشم ...


 *چرا مادرمان را عاشقانه باید دوست داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟*
 
چون شیرشیشه را قبل از اینکه توی حلق ما بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند
 
چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کنند
 
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند
 
و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
 
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند
 
چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند
 
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند
 
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد 


 چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد که فلان کار را که باید فردا در مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته،بعد از یک تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میکشد که همان نصف شبی تمامش کنیم
 
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند
 
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکرو ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

 چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند


به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و
 پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

 
چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی میکند با چشمانی پر از اشک سفارشمان را میکند ما را به داماد میسپارد
 
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

 چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقیقۀ بعد در حالیکه عینکش به چشمش است میپرسد:این عینک منو ندیدین؟
 
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق کدام غذاییم .

 حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم
 چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که وای بچم خسته شد بسکه مریض داری کرد

 و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشکنیم، چند روز بعد همه رو از دلش میریزه بیرون وخودش رو گول میزنه که ‌بخشش از بزرگانه
 
چون مادرند

 صدای سیا ساکتی خاموش شد !
 

 محمد حسین باغی هنرمند و صدای آشنای عرصه گویندگی و دوبلاژ عصر دوشنبه در تهران دار فانی را وداع گفت.

  این هنرمند پیشکسوت متولد 1329 در تهران بود و از سال 1346 وارد حرفه دوبلاژ شد.باقی در عرصه صدا و سپس در اجراهای تلویزیونی و گویندگی تبلیغات بازرگانی فعالیت داشت.


 

 

وی متولد ۱۳۲۹ در تهران بود و ورود او به عرصه حرفه صداپیشگی از سال ۱۳۴۶ اتفاق افتاد.

محمد حسین باغی هنرمند و صدای آشنای عرصه گویندگی و دوبلاژ صداپیشه "بابا برقی" و شخصیت دوست‌داشتنی "چهار دست" فارغ التحصیل مدرسه عالی ترجمه و از سال ۱۳۵۵ کار دوبله را حرفه‌ای شروع کرده بود. او علاوه بر صداپیشه فیلم، گوینده آنونس و فیلم‌های تبلیغاتی و مستند هم بود.




  باغی گویندگی فیلم‌های تبلیغاتی را از سال ۱۳۴۶، گویندگی آنونس را از۱۳۵۰ و اجرای رادیویی را از سال۱۳۶۳آغاز کرد.

نقش‌های شاخص‌ او در مجموعه‌های تلویزیونی کارآگاه کاستر، ارتش سری، راه قدس(امپراطوررم) در کارتون فوتبالیست‌ها (گزارشگر)، نیکو(چهاردست) و در فیلم: غازهای وحشی(راجرمور) هستند.

باغی در تیزرهای انیمیشن راهنمایی و رانندگی به جای "سیا"، "داوود خطر" و "هومن" صحبت کرده و در آخر هم در نقش پلیس وظیفه شناس کاراکترهای خلافکار را نصیحت می‌کند. گویندگی‌اش در نقش بابا برقی، آقای ایمنی گاز و شخصیت "پاک یادت نره" برای همه خاطره انگیز است.
golpaart:خدایش بیامرزد...
تولید انیمیشن پرسیاه در سیمای مرکز آبادان
 انیمیشن "پرسیاه"به سفارش اداره کل سیمای استانها توسط سیمای مرکز آبادان به تهیه کنندگی و کارگردانی پریسا دشتی گوهری در حال تولید می باشد.

 به نقل از معاونت امور مجلس و استانهای صدا و سیما، این انیمیشن در باره کلاغ سیاه کوچک و باهوشی به نام پرسیاه است که به همراه پدر، مادر، خواهر کوچش پرناز، پدر بزرگ و مادر بزرگش در جنگل سرسبز و زیبایی به نام رنگین کمان زندگی می کنند.

در هر قسمت پرسیاه با ماجراهایی جالب مواجه می شود که معمولا دو دوست صمیمی اش سبزک (طوطی) و طلا (قناری) او را همراهی می کنند.

در این انیمیشن سعی شده مهارتهای زندگی و رعایت ادب و غیره با زبانی ساده و سرگرم کننده برای مخاطب کودک بیان شود.

   + سید علیرضا گلپایگانی - ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩