انیمیشن از نگاه گلپایگانی


نگاه علیرضا گلپایگانی به انیمیشن ایران و جهان

ديدار با برزو رفيعی پور

ديدار

سه شنبه بر حسب پيگيری کارهای خودمون باتفاق سياوش زرين آبادی به صبا رفته بوديم. بعد از اتمام کار تصميم گرفتيم دعوت شفاهی دکتر برزو رفيعی پور را اجابت کنيم. با اينکه سر ظهر و بود و رفت و آمد برای ناهار کاملا مشهور بود به گرمی ما را پذيرفت. خانم عباسپور هم  به ما پيوست و ديدار با  برزو رفيعی پور شکل گرفت.

اما بعدش

قبلا از طرز برخورد رفيعی پور شنيده بودم و تقريبا خودم را آماده کرده بودم! اون مصاحبه با همشهری جوان هم مزيد بر علت بود و با يک ذهن از قبل آماده در آهنين آتليه او را که نوشته بدون هماهنگی داخل نشويد بر رويش خود نمايی ميکرد زديم.اما گويا  هياهوی داخل صدای ضربه های انگشت  ما را محو ميکرد.سيم کوچکی از سوراخ روی در بهم فهماند که خود بايد داخل شويم. و شديم

برزو رفيعی پور با دستان باز (‌واقعا باز ! ) به استقبال آمد و ما را به سمت اتاقکی که به انگليسی روی آن نوشته شده بود کارگردان راهنمايی کرد.از کنار چند نفری که مشغول کشيدن بک گراند کاخهای يونانی ! گذشتيم و به درون اتاق کارگردانی پا گذاشتيم.

اونجا هم پر بود از تصاوير استوری برد مانند و بر روی يکی از آنها کلمه ؛ الکساندر؛ خودنمايی می کرد. نه اشتباه نشه داستان فيلم در باره الکساندر نيست اسم فيلم  هم احتمالا تغيير خواهد کرد.

صدای مداوم موزيک در آتليه به گوش ميرسيد.آهنگساز در گوشه ای از آتليه مشغول ساختن موزيک سکانس اوليه فيلم بود. رفيعی پور از سخت گيری خودش برای رسيدن به يک کيفيت جهانی حرف ميزد و نگاه من بر روی تصاوير بر روی ديوار بود. و يک تصوير بزرگ از موناليزا که به همه ما با لبخند زل زده بود! رفيعی پور هم متوجه نگاهم شدو اشاره کرد که موناليزا هم در فيلمش نقش بازی می کند! خيلی دلم ميخواست سوالهای متعددی از او بکنم اما برخورد فعالانه او اجازه نمی داد آنقدر با اعتماد به نفس حرف ميزند که وقتی کنارش هستی باورش می کنی. از مشکلاتی که انجام اين کار برايش داشته و اينکه فيلم بايد سرمايه گذار خارجی  داشته باشد و تصميم بر آن است که نمونه ای سه دقيقه ای از چند  پلان برگزيده  ساخته شود تا برای جذب سرمايه گذار از آن بهره گرفته شود( نا خود آگاه به ياد نموننه فيلمهای شرکت آبنوس افتادم  نمکی و پلنگی...)  رويم را بسوی ديگر برميگردانم که فردی با تمام  حوصله مشغول اديت کردن چند پلان است. رفيعی پور کنجکاوی ما را می بيند ما را به پشت  آن کامپيوتر می برد و ليکاريل سکانس اول را که با يک موزيک انتخابی( ديسنی ) و صدای خودش ( صدا او بجای همه شخصيتها و حتی برای آوازهای داخل فيلم)و تصاويری اسکيس وار .با هيجان حرف ميزند انگار فيلم را يکبار در درون ذهنش ساخته است( باز می بینم وقتی کنارش هستم حرفهايش باور کردنی است!)و چند ثانيه از دو پلانی که تاييد کرده  خرسی که بر روی طنابی به اين ور آن ور می رود  . تک فريم کار شده و ديناميک است اما بسيار کوتاه. نمی دونم چی بگم.  و باز از مشکلات حرف زدن اينکه تو ايران هيچکس حاضر نيست روی اين کار سرمايه گذاری کند. صبا گويا فقط رو همين ۳ دقيقه حاضر به سرمايه گذاری شده. و اينکه الب بچه ها با هزينه کم و حتی بدون هزينه! مشغول کارند...يه حسی در درونم شکل گرفته...

حسی که مرتب بهم گوشزد ميکنه که منطقی باش و تحت تاثير احساسات قرار نگير. خوب نگاه کن آيا می توانی  با خودت روراست باشی! آيا ميخواهی همه آگاهی هايت را همه تجربه های  چندين بار تجربه شده را دوباره مورد آزمون قرار بدی !

ميخواهم جزئيات بيشتری بدانم.اما انگا رهمه چی بر روی احساس بنا شده است ...همان حسی که غير ممکن ها را ممکن می کند! با قدرت منطق نمی تونی جلو بری ...داستان غريبی دارد اين فيلم برزو رفيعی پور .. نيازی به سوال بيشتر نيست! فيم برای يک فرهنگ جهانی طراحی شده و چه بسا غير قابل نمايش در داخل کشور! ای همه موزيک و رقص  و همه آن چيزهايی  برای يک فيلم با مخاطب جهانی نياز دارد...خوب انگار بايد باز به دنيای  احساسی درونی برگردم ...دلم ميخواهد که باور کنم..اما نمی دونم با اين حس لعنتی چکار کنم !

يک نکته جالب تکذيب رفيعی پور از حرفهايی  بود که از قول او در همشهری جوان نوشته بودند. به قول خودش وقتی اون مصاحبه رو می خونه از  کسی بنام رفيعی پور متنفر ميشه! ميگه اين مصاحبه نه تنها  به  نفع من تمام نشد بلکه در همين صبا هم خيلی ها را با من دشمن کرد. يک تکذيبيه هم به همشهری جوان می فرسته اما اون هم با تحريف چاپ ميشه.

رفيعی پور از سه پروژه تعريف می کرد : ۱- پروژه شرکت بامداد فيلم ۲- پروژه  ساسان پسيان و ۳- پروژه شرکت حرکت کليدی !!  در مقابل تعجب من  گفت در باره کاری که شما ها دارين انجام می دين خيلی چيزها شنيدم! ازش دعوت کردم  که به شرکت ما بياد  و او هم قبول کرد.

داستان ضد اروپايی فيلمش و تعريف و تمجيد فراوان او از فرهنگ ايرانی به طور مسلم سرمايه گذاران خارجی را مجذوب نخواهد کرد! اين را هم خودش تاييد ميکرد. به او گفتم کاشکبی پروژه کوتاه تری را انتخاب می کردی تا با چرخه توليد اينجا بيشتر آشنا می شدی. او هم تاييد کرد که ابتدا قرار بود پروژه کوتاهی را شروع کنيم باری چند ماه .اما به تدريج کار  تغيير کرد و اقامت من هم  در ايران طولانی تر شد. همسر فرانسويش  که قبلا دانشجوی او بوده اقامت در ايران را نمی پذيرد و از او جدا ميشود و به قول خودش حالا تمام وقت در اختيار پروژه است ! 

 

   + سید علیرضا گلپایگانی - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤