انیمیشن از نگاه گلپایگانی


نگاه علیرضا گلپایگانی به انیمیشن ایران و جهان

دهم شهریور, کمی آن طرف تر!

بهرام عظيمی

 

 

دهم شهریور سالن اجتماعات فرهنگسرای دانشجو ، آن هم به واسطه یک SMS کوتاه و مختصر «از شما دعوت می شود تا در مراسم فرهنگسرای دانشجو حضور به هم رسانید، آدرس ... و بهرام عظیمی» من نیز همچون چش و چار مرخص او (اصطلاحی که برای خود ساخته) متعجب و غریب همراه با انیماتورها و کاریکاتوریست های زن و بچه دار وارد شدم متعجب شدم!  راستش ... نه از آن جهت که چرا او هست و دیگری نیست (افسوس و حسادتی که کیارش زندی در گفته هایش بر آن تأکید داشت) بل از آن جهت که ما که قوماً و عرفاً، مرده پرست و غریب نوازیم. چه به نوازش و سکه پرانی! مرغ همسایه را غاز می خواهیم و زندگان را در فوج فوج خاکِ گور، مشهور و انسان و بنده نواز! چه کنیم دیگر به قول مظفرالدین شاه جوانمرگ شده؛ (آن هنگام که سیبیل هایش را می تاباند) همه چیزمان به همه چیزمان می آید دیگر.

اما اینجا خبرهایی است که شاید هر ساله آن هم به واسطه توپی که گل شده، یا ضربه ای که بر حریف قدر فرود آمده (آن هم در عنفوان 20 و اند سالگی)، جشنی و چکی و کف های مرتبی (منظور ورزشکاران غیور است) برگزار می شود. اما انگار تنها قطعه شلوغ هنرمندان است (در بهشت زهرا) که می تواند همگان را دور هم جمع می کند و وانفساها و واهنرمندها از حلقوم خلایق بیرون جهد. اما بهرام عظیمی از خوش شانس ترین اینهاست.که بیش از عزیمت به همان قطعه مشتی و دلنواز، (عمرش از اعداد دو رقمی فزون تر باد) می تواند اکثر هنرمندان و فرهیختگان و دوستدارانش را، اضافه کنید چند مسئول و نیمه مسئول را، زیر یک سقف جمع کند و آن ها را وادار به احترام نماید و لبخندی را بر لبان آماسیده حضار بچپاند یا بنشاند.

10 شهریور، فرهنگسرای دانشجو، آبستن یک اتفاق بود که شاید نُه ماه یا نُه سال دیگر، زایاندۀ یک اتفاق کاکل زری یا پیرهن پری باشد. شاید در آن هنگام همه ما به خاطر یادآوری از بزرگان شهرمان، همان ها که بهرام و دیگران (بخوانید دوستان نزدیکش) از آن ها وام گرفته اند، کپی و مشق پذیرفته اند و با اسم آنان جواز ورود به دنیای پُر تخیل کاریکاتور را اخذ کرده اند، سراپا غرور و نشاط شویم. آیا مرده پرستی ما در 10 شهریور به اتمام رسیده و می توانیم زبان گزنده، نیشدار و جهانی کاریکاتور را به یاد پدید آورندگانش در این سوی زمین، آنجا که نقشه اش یک گربه ملوس و بدبخت است شناسایی کنیم. آنان پدران کاریکاتور ایرانند، به یاد آن ها سراپا می ایستیم و برای بزرگ کردن عکس شان در سرسرای تالار شهرمان عقیده های پنهان خود را به فراموشی می سپاریم. علیزاده، درمبخش  محصص، پویان، عبداللهی، جوانشیر و دیگران.

زنده باد بهرام عظیمی که به همه یادآوری کرد که کاریکاتور ایران از نام های درخشان و زنده ای سرشار است که تاب و توان شانه های عریض مسئولمان نیست تا آنان را بزرگ دارند و به آینده گان، تاریخ شکوهمندشان را اسطرلاب دهند. پس او یک تنه همه را به یادآوری فرا خواند. ای کاش بغضم نترکد و ای کاش چشم حسودان بترکد و ای کاش عکس های یادگاری بیش از این تهی از فرزندان این بوم و بَر نشود.

10 شهریور مبارک.

  حسين ضيايی

 

 

 

 

 

متن سخنرانی داود شهیدی (کاریکاتوریست و محقق) در مراسم بزرگداشت بهرام عظیمی

تجربه «مردم» در کار «هنر»!

داود شهیدی

 

 

خانم ها و آقایان       از آقای بهرام عظیمی تشکر می کنم، چون می خواهم درباره او سخن بگویم. که او هم «خُب» لابد در کنار دیگر شنوندگان در اینجا حضور دارد. من قرار است هم به جای خود و هم به جای او اظهار فروتنی کنم.

زیرا – می خواهم – بخش هایی از ذهن خود را که در رابطه با هنر و تجربه مردم است برای شما- خانم ها و آقایان – آشکار کنم.

از روی نهایت رعایت فروتنی که پیشتر، به شما گفتم، ابتدا درباره خود سخن می گویم. درباره این که خود من «مردم» را چگونه با «هنر» تجربه کردم. که ذکر آن البته مرا و شما را و آقای بهرام عظیمی را به گذشته های دور می برد. به گذشته های دور یا دوران کودکی من که خب – آنجا – در شهر ... .

آن هم شهرِ هنوز امروزی نشده، که در آن، حضور مردم بهتر و واضح تر احساس می شود. برای مثال با لمس کردن یک دست، متعلق به آن ها، توسط یک دست از جانب ما یعنی هنرمندان! لمس کردن بهترین شکل ایجاد یک دست با پوست پوشیده شده از پینه و ترک ترمیم شده که باز هم با زخم های دیگر آراسته و باز هم ... .

و در نهایت مثل چرم سخت است. و در آن کار و رنج موج می زند! صحبت از دوران کودکی است ... پیشتر گفتم ...

کودکی من سرشار از ماکسیم گورکی است.

نگاه نافذ، صورت و پیشانی پر چین و سیبیل تناور و حتی شاید، قلندر وار ... راستی! او – تجربه مردم را در هنر - «دانشکده های من» می خواند ... دانشکده های من!

چایخانه پر از دود تنباکو – دود اسپند! رادیوی کهنه با آواز داود مقامی! درست گفتم؟ دلتنگی کوچه باغ ها و خنکای نیمه شب در صدایش است.

صدای به هم خوردن استکان ها و عطر پر رنگ چای ... نقالی و روایت پهلوانی! و خود پهلوانی – آن سوی بازارچه – پشت پرده با طرح سنتی! زورخانه! که حماسه سرای طوس در آن – با بازی یلان و دلیران را ضرب می گیرد. با انگشتان پر توان و فرهیخته! بسان پوریای ولی!

اینجاست که غربت سالیان و رنج خیابان در هنر، طنینی می یابد و پاسخ!

دوست عزیزمان – آقای بهرام عظیمی هم، بسیار از کوچه و خیابان درس آموخته است. او می گوید: از خانواده ای است با شش تا کودک عین خودش اگر نه بهتر!

و آب پاک خورده تهران قدیم. نزدیک میدان بهارستان و مشروطه اش و همراه با چاپخانه های انبوه از حروف سربی و کاغذ. آنجا که زادگاه روشنفکری است ولی نه از نوع اِهِن و تِلِپ دار و دماغ بالا! بلکه از آن نوع که گفتم: آن که مردم را تجربه کرده است.

او خوشمزه و شمع جمع دوستان و حتی خیلی رفیق باز!

تا حد غیر متعارف و خودمانی که من او را در جلسات کاریکاتوری، در نقش شومن دیده ام! …

او کاریکاتور را با دیدن کار جواد خان علیزاده، شناخته است. آه! … اگر از روال منطقی سخنان من حیرت زده نیستید، بگذارید که روی این اسم، تکیه کنم. جواد خان!

من، برایم جوادخان بیش از یک هنرمند، یک موضوع شخصی است. باز اگر فروتنی من خیلی متورم نشود. به شما می گویم که من او را خیلی روشن، به یاد می آورم و خوشحالم که او در نمایشگاه من در گالری لیتو! در آن زمان، گفت که کاریکاتور ایران یک گورمه لن کم داشت! بگذریم! من کار جوادخان را ستوده ام چون او در انقلاب از تجربه مردم آغاز کرد و سپس به تجربه خود هنر رسید و سپس روشنفکری در هنر!

دلیلی دیگر که چرا من از بهرام عظیمی سخن می گویم، در همین رابطه … .

تجربه کار کردن و نان آور بودن است در دوران پیش از بزرگ سالی او باز هم از درون و هم – ماکسیم گورکی سر می کشد و پدیدار می شود!

با نگاه نافذ و سیبیل وحشی و رها و از هر سو پریشیده و قلندر وار، او به من می نگرد. زیرا تجربه دانشکده های ماکسیم گورکی را آقای بهرام عظیمی نیز داراست. این است که چرا اتومکانیک می آموزد، که حرفه ای جوشیده از منطق زندگی مردم است! هرچند که به سفارش استاد ادبیات … .

هنر – او را به سوی خود می خواند.

تجربه مردم در کاریکاتورهای او در روزنامه دیواری دانشگاه – تکرار می شوند – و از او طراحی با پشتوانه تکنیک و ذهن خوب و جوایز خیلی خیلی خوب! می سازند. او از بهمن عبدی سپاسگزار است و آغاز کار انتشار کاریکاتور روزنامه ای اش .. گل آقای مهرپرور بوده است. و حالا! شما – خانم ها و آقایان! اگر با من موافق نیستید پیشنهاد می کنم که در فیلم های آموزشی ناجا، در تلویزیون! تطبیق و خلق شخصیت های چرک و مردمی یا محمل واقعی فرهنگ کوچه و بازار را همراه با دیالوگ های مشکل و از آن دست، را ببینید! اگر باز هم موافق نیستید، بار دیگر با تیزبینی و باز هم دوباره با تیزبینی بیشتر آن ها را نگاه کنید!

اگر هم که موافق هستید، پس به اتفاق می گوییم:

آقای بهرام عظیمی عزیز، به خاطر خودتان و کارهایتان! خیلی هم ممنون.

   + سید علیرضا گلپایگانی - ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٤