انیمیشن از نگاه گلپایگانی


نگاه علیرضا گلپایگانی به انیمیشن ایران و جهان

گل سرخي براي محبوبم




" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را ازميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را می شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزی فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و
مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم ميخورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب رابيابد:دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان"بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کردکه به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار برکشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه ونامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون
دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر"هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهری اش نميتوانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت
از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت
به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام
بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت"ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم
به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم کهتقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله باموهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا
گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايی عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويی علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه
مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي درکار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش
از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب رابراي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمی شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابانمنتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهربدون جذابيت پاسخ بدهد.

به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه
کسي هستي؟

   + سید علیرضا گلپایگانی - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳