هفته اول اردیبهشت1387
همایش ملی انیمیشن شروع و پایان
همایش ملی انیمیشن بالاخره در تاریخ 1 و 2 اردیبهشت ماه برگزار شد. همایشی که قرار بود در اوایل اسفند ماه سا ل 86 یعنی زمانی که از نظر تاریخ برگزاری مصادف بود با ایام جشنواره پویانمایی تهران و البته در سالهایی که برگزار نمیشود و تداعی کننده آن ایام که به هر حال به دلایلی انجام نشد دلایلی چون نرسیدن مقاله ها در زمان مقرر و یا آماده نبودن برگزار کنند گان و شاید دلایلی دیگر که به هر حال باعث شدند که طبق پیش بینی ها ی قبلی این همایش برگزار نشود . اما حالا دو روز بسیار پربار پشت سر گذاشته شده است . بر خلاف اعلام قبلی دکتر زرین کلک در روز اول سخنرانی نکرد و همچنین غیبت دکتر حسینی ریاست دانشکده صدا و سیما کمی عجیب به نظر رسید اما مراسم با خوشامددکتر عالمی و سخنرانی مهندس جعفری جلوه معاونت سینمایی ارشاد رسما آغاز شد .زمان تعیین شده برای همه سخنرانان 20 دقیقه بود که قابل پیش بینی بود که هیچیک از سخنرانان نتوانستند مطالب خود را در زمان تعیین شده به پایان برسانند .اداره برنامه صبح روز اول را دکتر عالمی بعهده داشتند و بعد از ظهر را گلپایگانی اداره کرد در هر دو نوبت حسن زریابی استاد دانشکده صدا و سیما اداره جلسات را همراهی کرد . سخنرانان میان مقاله ها را اسفندیار احمدیه ، وجیه الله فردمقدم ، توران میرهادی و بهرام عظیمی بعهده داشتند .
در روز دوم هم برخلاف اعلام برنامه ارائه شده علی اکبر صادقی سخنرانی خودرا انجام نداد. سخنرانان میان مقاله ها را هم سعید توکلیان ، مهین جواهریان ، احمد ضابطی جهرمی( درباره تکنیک مورف * ،هوشنگ مرادی کرمانی ( و احمد عربانی بعهده داشتند . پایان بخش مراسم نیز جمع بندی دکتر عالمی از همایش ومعرفی عوامل برگزار کننده بود. در حاشیه همایش غرفه هایی به شرکتها و دست اندرکاران انیمیشن اختصاص داده شده بود . از طرف دانشگاه هنر کیومرث فیروزکوهی به همراه چند تن از دانشجویان ورودی 86 به عرضه کتابها و نشریات گروه انیمیشن پرداخته بودند . عکاس پر جنب و جوش نشریه پیلبان در همه لحظات همایش حضور داشت و هزاران فریم را اکسپوز کرد .
قول دریافت بعضی از این عکسها را امیر علمداری به ما داد . جای حسین ضیایی در هر دوروز کاملا حس میشد و من اونقدر گرفتار بودم که حتی از آقای علمداری علت غیبت او را نپرسیدم.گرچه بخش حراست مخصوصا در هنگام ورود به دانشکده صداو سیما بسیاری از مهمانان و سخنرانان را آزار داد مخصوصا خود من را که در روز سخنرانی خودم مانع ورودم به همایش شده بودند و باعث عصبی شدن من هنگام سخنرانی شده بود و حتی بحث ناخواسته ای من با مدیر جلسات در عصر روز دوم بود که با دیده بوسی به خیر گذشت. به نظر میرسید که بهتر بود تعداد مقاله ها کمتر و فرصت بیشتر ی به سخنرانان داده میشد . تجربه ای شد برای دست اندرکارن همایش دوم که بنا به گفته ریاست دانشگاه هنر که در روز اول هنگام شروع همایش اعلام شد قرار است در دانشگاه هنر برگزار گردد .ولی به هر حال در کل برنامه همایش ملی انیمیشن آبرومندانه و بسیارخوب برگزار شد . دست همگی درد نکنه انشالله خیرش رو هم ببینند .خانواده نه چندان بزرگ انیمیشن با تمام تفاوت نظرهایی که که کاملا طبیعی است باید همیشه در کنار هم باشند و باعث تقویت همدیگر شوند.هر حس منفی و یاس آور توان انیمیشن ایران را خواهد کاست . بسیاری از مسائل خانواده باید رد درون آن حل و فصل شود . هیچکس محرم تر از خود اعضای این خانواده نیستند .
عکس را عادل احمدی انداخته است . اگر تونستین من رو پیدا کنین :)
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مصاحبه های تلویزیونی در روز ۳ اردیبهشت
روز سوم اردیبهشت به صورت کاملا غیر هماهنگ از برنامه اتاق آبی شبکه 2 و واحد مرکزی خبر شبکه 4 با من تماس گرفته شد که بصورت مستقیم مصاحبه ای داشته باشم. بدون معطلی قبول کردم . و با اسنکه روز سه شنبه من پر از کلاس و جلسه بود هر جوری بود خودم را برای مصاحبه آماده کردم . هم ظاهرم را که سریعا به سلمانی رفتم کاری که باید قبل از همایش ملی انییمشن میکردم .قیافه ام خیلی درهم برهم بود ( شاید شبیه درونم ! ) و هم کت و شلوار مهمونی که سال به سال نمیپوشم ( از رنگ خاکستریش خوشم نمیاد ! وقتی داشتم میخریدم فروشنده گفت به موهاتون میاد!! ) بعدش هم مرتب از تلویزیون تماس میگرفتن که نکنه نیام! چون برنامه بدون مهمون برگزار میشه!! عجیب هماهنگی جالبی است همون روز برنامه ریزی کرده بودن! این رو میگن به روز بودن! به هر حال خودم را ابتدا به شبکه دو رسوندم که در برنامه ای که تا حالا ندیده بودم به عنوان مهمان شرکت کنم! به گرمی استقبال شدم اما همه حواسها به مسابقه فوتبال جام حذفی بود که داشت بین استقلال و راه آهن پخش میشد و فیلمبردارها و مدیر برنامه که از نتیجه بازی راضی نبودن و به رمین و زمان و مهاجم استقلال فحش میدادن !و همه مشکلات تیم را از بابت او ( برهانی= بحرانی) میدانستن و بیشتر حواسشون به نتیجه بازی بود تا جریان برنامه! به هر حال همه چیز بداهه بود و برنامه ای که بیشتر شبیه جنگ نیمروزی بود تا برنامه هنری . به هر حال بعد از مسابقه ضرب المثل ! و بزرگداشت سعدی و ...نوبت به اندیمیشن رسید و من ناخواسته شدم یک آیتم سرگرم کننده دربرنامه! سعی کردم زیاد ناراحت نشم پیش خودم فکر کردم ...
و بعد هم واحد مرکزی خبر برای گفتگو بخش خبری ۲۰ شبکه چهار
خاطره خوب همراه با افتخار
عصر سه شنبه سوم اردیبهشت - صدا و سیما - واحد مرکزی خبر
تقریبا ساعت 15/7 دقیقه بود که داشتم گلاب به رویتان از دستشویی بیرون می آمدم که ناگها ن چشمم به شخصی اوفتاد با خودم گفتم که بابا جون طرف چقدر شبیه دکتر گلپایگانیه بعد به راه خودم ادامه دادم کمی بعد به خودم گفتم که نکنه خودش باشه آخه من برای خبر شبکه چهار دعوتش کردم ( البته همراه با آقای کامیاب درویشی ) .... بعد دوباره به عقبم نگاه کردم ... کمی دقت کردم ... که ..... ناگهان ......
اااااا این خودشه پس بابا دمم گرم ....... که توی این افکار بودم که به استقبال ایشان رفتم و بعد از چاق سلامتی و بقل گرفتنو از این جور خوش بش کردن ها .... بخش های مختلف واحد مرکزی خبر رو بهشون نشون دادم و بعد بردمشون توی اتاقم و سر باکسم آخه من هم مثلا مدیر روابط عمومی آسیفا هستم و هم تدوین گر واحد مرکزی خبر
خلاصه .....
ساعت نزدیک به 8 برای خبر شبکه 4 ایشان آماده شدند و من هم منتظر.... منتظر شنیدن کلام استادم و اگه قابل باشیم دوستم ......
اخبار ساعت 20/8 تمام شد و من توی این مدت فقط به این فکر میکردم که چرا آسیفا از امکانات من در سازمان استفاده نمکنه و من با داشتن دوست و آشنا در سازمان می تونم پل ارتباطی خوبی باشم ولی متاسفانه آسیفا قدرم رو نمیدونه خوب چکار میشه کرد آسیفاست دیگه
ولی خوب من چه تو آسیفا با شم چه نباشم همیشه صادقانه در خدمتش هستم .... البته اینو بگم که نه آسیفا بلکه در خدمت همه انیمیشن سازان مملکتم هستم تا اگه خبری از تولید برنامه انیمشین دارن بمن بدن تا بگوش مردم برسونم چون امسال سال نوآوری و شکوفایی است . شکوفاییه شما آسیفائها .....
خوب اینها درد دلی بود که به آقای گلپایگانی گفتم و ایشان هم مثل همیشه گوش داد و ناراحت شد .البته اینقدر داغ شده بودم و مخ استادم رو کارگرفته بودم که یادم رفت که ساعت 30/9 هست و ایشان باید به جمع گرم خانواده اش برسه .... البته بعد از خرید نوشابه خانواده ......
انشا ا... که همیشه با دیدن شما دوستان و شنیدن موفقیتون هم خاطره خوبی داشته باشم و هم افتخاری که در خدمت دوستان خوبم هستم
قربان همتون
هرمز فرشیم ر گ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است.
عکس یادگاری با دوست قدیمی آکسبری
اینها دو دوربین فیلمبرداری آکسبری دانشکده صدا وسیما هستند که تقریبا به حال خود رها شده اند . دیگر دانشجویان به سراغ آن نمی روند.
عکاس :استاد دهستانی با موبایل با حالش
این همان میزی است که من پایان نامه انیمیشن خودم را با آن فیلمبرداری کردم آن هم بصورت کاملا دزدکی ! قصه اش مفصله . از استاد توکلیان که استاد راهنمای من بود خواستم که چند روزی میز فیلمبرداری دانشکده صدا و سیما را د راختیارم بگذارد . اما او گفت که با اینکه مدیر گروه است امااجازه ندارد و من خواهش کردم برای چند ساعت میز را در اختیارم بگذارد و او وقتی سماجت من را دید اجازه داد. من کلید استودیو رو گرافتم ساعت ۲ بعد ازظهر بود. در استودیو را از داخل قفل کردم و با پارچه زیر در را پوشاندم تا نور داخل از بیرون پیدا نباشد . فیلمبرداری را شروع کردم.ساعت حدود ۳ یا چهار بود که صدا در بلند شد . توکلیان بود که در را میزد و من نفسم را در سینه حبس کردم. بعد از مدتی دیگه صدایی نیومد . و من به کار ادامه دادم تا ساعت حدود ۷ و نیم صبح روز بعد یکسره پایان نامه لیسانسم را فیلمبرداری کردم . فیلم را از کاست دوربین بیرون اوردم در قوطی آن گذاشتم .به آرامی در را باز کردم و دوباره قفل کردم و کلید را از زیر در اتاق توکلیان به داخل انداختم. و با خوشحالی به لابراتوار فیلم بدیع رفتم....
حسین صافی و انیمیشن- اصلاح خبر

حسین صافی طی تماسی مطالب درج شده در سایت ایران کارتون را تکذیب کرد. وی اشاره کرد که مصاحبه فوق یک مصاحبه تلفنی برای یک نشریه در شهرستان بوده و متاسفانه مطلب فوق بدون ویراستاری صافی بر روی سایت ایران کارتون قرار گرفته است . او اشاره نمود که تنها یک کار بصورت کارگردانی مشترک در دست دارد .
وبلاگ شدیدا خواندنی فائز
وبلاگ شدیدا و واقعا شدیا خواندنی فائز علیدوستی را تازگی ها دیدیده اید! نه ؟ معطل نشین برین ببینین http://faezz.blogfa.com
اینم یه گوشه از وبلاگ فائز :
علیرضا...از نوع گلپایگانی.ش

.......دیدی گاهی احساس میکنی که الان تو زندگی به یه تغییر، به یه چرخش یا به یه اتفاق نیاز داری، اما نمیدونی اون چیه و کم و کیفش چی باید باشه؟ فقط حس میکنی یه چیزی باید اتفاق بیفته تا تو رو روی یه چرخ دنده دیگه بندازه و از این وضعیت یکنواخت و ساکن فعلی درت بیاره؟!
نیمسال دوم سال دوم دوره کارشناسی ارتباط تصویری دانشگاه آزاد که از روی تقویم میشه زمستون ۱۳۷۱ برای من حکم اون مقطع زمانی رو داره که اون اتفاق یا بهتره بگم زنجیره ای از اتفاقات شگفت انگیز که مسیر زندگی حرفه ای منو شکل داد، رخ دادن.............چه جوری؟...............حالا عرض میکنم!
حدود ۲-۳ ماهی بود که زوم کرده بودم روی کارتون و هر چی طراحی میکردم، سریع میذاشتم تو پاکت و پست میکردم دفتر مجله کیهان کاریکاتور (که اگر اشتباه نکنم سال دوم انتشارشو پشت سر میذاشت) تا اینکه یه صبح آفتابی بهمن ماه که کلاس هم نداشتم ،پستچی نامه ای از کیهان کاریکاتور رو از شکاف در انداخت تو راه پله خونمون!!!!! همون جا دم در کوچه در حالیکه ضربان قلبم به ۱۸۵ تا در دقیقه رسیده بود پاکتو باز کردم.... داخل پاکت، نامه ای بود که توی اون از من دعوت شده بود تا به دفتر مجله برم و دیداری با سر دبیر و مدیر مسئول داشته باشم!...زیر نامه هم امضای حسین نیرومند بود!!واااااااااااایی ....خدای من.......این باور کردنی نیست....!!!!!....یعنی میشه؟؟؟؟؟؟......ده بار دیگه نامه رو خوندم تا مطمئن بشم اشتباهی در کار نیست......بعله همه چی درسته...اسم و آدرس و تاریخ و ...................یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم نزدیک ظهره...............معطل نکردم.....پله هارو چهار تا یکی رفتم بالا....تخم مرغهایی رو که خریده بودم تحویل مادرم دادم ....سریع یه لباس بهتر پوشیدم...کمی هم عطر و ادکلن (زیاد مطمئن نبودم کمکی میکنه یا نه؟).......هرچی هم کار جدید داشتم گذاشتم تو یه پاکت و ...............تاکسی!؟؟؟!!! انقلاب! ...جلورو دو نفر حساب کن!
تو دفتر مجله مسعود شجاعی، حسین نیرومند و حسن بنفشه رو دیدم ...البته دفتر که چه عرض کنم....ساختمون دفتر چند روزی بود که دچار آتیش سوزی شده بود و کیهان کاریکاتور هم بطور موقت از سالن ورزش موئسسه کیهان بعنوان دفتر استفاده میکرد.....ما هم جلسمون رو یه تشک کشتی تشکیل شد.....به هر حال مسعود شجاعی و حسین نیرومند بعد از دیدن کارهای جدیدم و کلی تشویق و راهنمایی و تذکرات تکنیکی از من خواستن که با مجله همکاری داشته باشم.
دیگه از اون به بعدشو یادم نمیاد ...فقط خاطرم هست که موقع خروج محمد علی بنی اسدی رو دیدم که اومد تو و به همه سلام کرد و با من هم دست داد....نمیدونم چطوری به خونه رسیدم...سواره...پیاده... رو ابرا بودم....
همون ترم یه واحد داشتیم به نام آشنایی با انیمیشن یا متحرک سازی؟؟؟... که اسد بینا خواهی اونو تدریس میکرد .....اینم بگم که اسد بینا خواهی در کنار علی جهانشاهی و افشین سبوکی از کارتونیستهای مورد علاقم بود و سبکشو خیلی دوست داشتم.......نمیدونستم از شدت خوشحالی و هیجان چیکار کنم ....دوست داشتم برم یه جایی که بشه با صدای بلند....با تمام قوا داد زد.....ولی چون جایی رو نمیشناختم این کار رو موکول کردم به یه وقت دیگه........!
تقریبا اواخر اسفند ماه بود که یه روز بینا خواهی سر کلاس گفت یکی از دوستاش که در حال انجام پروژه عملی پایان نامش برای دوره کارشناسی ارشد انیمیشن هست نیاز به کمک داره و اگر بچه های کلاس علاقمند هستن میتونن آخر کلاس تلفن و آدرس اون آقا رو بگیرن و قضیه رو پیگیری کنن........وای خدایا....چی میشنوم؟؟؟؟.......من دیگه طاقت اینهمه هیجانو ندارم.......اشکم داره در میاد...... کلاس که تموم شد، خودمو آماده کرده بودم که هر طور شده از بین علاقمندان کار بر روی پروژه مذکور که بدور استاد حلقه خواهند زد، خودمو به میز برسونم و بگم که منهم علاقمندم که کار کنم.......اما با کمال تعجب و خوشحالی دیدم که همه بچه ها در یه چشم بهم زدن غیبشون زد و من موندم و یه پروژه انیمیشن...............بینا خواهی شماره تماس اون همکلاسی شو به من داد و گفت که: بگو از طرف من زنگ میزنی.....در ضمن، با آقای گلپایگانی صحبت کن....علیرضا گلپایگانی!!!
..................ادامه داره...چه جورم!!!!....واستا تا ببینی!
نهار در خیابان ویلا

علیرضا گلپایگانی رو اولین بار در آستانه در یه آپارتمان مسکونی تو یه ساختمان ۳ طبقه، واقع در کوچه پشت بولینگ عبدو دیدم....... چهرش خیلی جوونتر از صدای پخته ای بود که پشت تلفن شنیده بودم.....جوانی باریک و بلند قد، در ابتدای دهه ۳۰ زندگیش ، با ریشی آنکادر شده و دستکشهای پارچه ای سفید که سه تا از انگشتهاش بریده شده بود ( برای راحت تر گرفتن قلم مو).
داخل منزل تبدیل شده بود به یک استودیوی انیمیشن......کف هال و پذیرایی پوشیده شده بود از طلقهای رنگ شده انیمیشن که هنوز خیس بودن ...... روی میز نهارخوری چند دختر و پسر جوون مشغول رنگ کردن طلقهای قلم گیری شده بودن..........از راه باریکی که میان طلقهای کف اتاق وجود داشت خودمونو به یه کاناپه خالی رسوندیم و علیرضا برام شرح داد که داره به همراه همسرش" افسانه سلیمانی" یه تیتراژ برای برنامه پرپرک میسازه .......افشین سبوکی و صمد غلام زاده فریمهای انیمیشن رو طراحی میکنن، خودش اونهارو رو طلق با راپید قلم گیری میکنه و خانمش هم به کار تیم رنگ نظارت میکنه ........و در حال حاضر برای رنگ امیزی طلقها به نیرو نیاز دارن........بعد از این توضیحات و مقداری سوال در باره تجربیات کاری و علایقم ازم پرسید که آیا تمایل دارم که با اونها همکاری کنم یا نه؟ و اینکه از کی میتونم شروع کنم؟..............و پاسخ من دو کلمه بود:.....بله!....از همین الان!
به این ترتیب یکی از بهترین و عجیب ترین فصلهای زندگی و حرفه من آغاز شد!!!!!!!
تمام تعطیلات نوروز رو مشغول به کار بودیم .....بچه های زیادی میومدن و میرفتن ....اونجا با افشین سبوکی و نیک آهنگ کوثر آشنا شدم ....افشین کار طراحی انیمیشن ها رو تموم کرده بود و داشت قلمگیری میکرد، نیکان هم مثل من رنگ میزد........واقعا داشتم لذت میبردم....هفته آخر کار تقریبا همه خونه علیرضا اردو زده بودیم و شبانه روزی کار میکردیم....علیرضا هم به ناچار کار رو ول کرده بود و همش توی آشپزخونه بود تا یه جوری شکم اون همه آدم گرسنه و خسته و بیخوابو سیر کنه.....البته نیکان زیاد به خودش بیخوابی نمیداد...هر وقت خوابش میگرفت....یه کاناپه رو خالی میکرد...کاپشنشم مینداخت رو سرش و دست به سینه در عرض ۳ ثانیه عمیق به خواب میرفت......افشین تا آخر کار نموند چون داشت میرفت شیراز.....به همین دلیل من کار قلمگیری رو که آرزوشو داشتم به عهده گرفتم....اینجوری میتونستم روند خلق حرکت رو فریم به فریم مطالعه کنم و رموز کار یه انیماتور رو کشف کنم....روز آخری که افشین اومد برای کار، با خودش دو بسته تافی و شکلات آورد و گفت که اینهارو برای عرفان آوردم.....(عرفان پسر علیرضا بود که فکر میکنم اون موقع ۳ یا ۴ سالش بود و خیلی هم با ما رفیق شده بود!) اون شب من و افشین تا صبح نشستیم به قلم گیری و گپ زدن و تمام اون تافی ها و شکلات ها رو هم نم نم خوردیم..............فردا صبح افشین داشت خداحافظی میکرد بره ترمینال که خانم سلیمانی گفت: آقای سبوکی چقدر خوب شد که شما برای عرفان شکلات آوردین....از شیرازم براش سوغاتی بیارین! این جمله باعث خنده همه شد...افشین هم با صدای بلند خندید ولی کمی هم رنگ صورتش مژنتا شد!
دوستی و همکاری من و علیرضا از اون مقطع شروع شد....[ ]....... اواخر تابستون ۷۴ بود که یه روز علیرضا ازم خواست که برم محل کارش ( شرکت ایران سنکرون تو خیابون ویلا)
برو بچه های انیماتور نسل ما این اسم رو خوب یادشونه....چون جلسات هفتگی ایران سنکرون بعدها تاثیر زیادی تو ارتباط و فعالیت بچه های انیمیشن گذاشت و پایه یه سری از رفاقتها و دوستی های عمیق و ارزشمند رو ریخت . (مثل دوستی من با حمید بهرامی و علی جهانشاهی) ![]()
گلپایگانی تو اون شرکت کارگردان تیزر های تبلیعاتی بود که به روش انیمیشن سه بعدی ساخته میشدن ....در کنار اینها علیرضا تونسته بود موافقت مدیران شرکت رو برای راه اندازی یه استودیوی دو بعدی جلب کنه....داستان و فیلمنامش هم آماده بود.......یه کار ۵ دقیقه ای اموزشی برای کودکان به نام پنج حس............... گلپا از من خواست که بعنوان انیماتور روی پروژه کار کنم...............میدونید که من به این پیشنهادها هیچوقت نه نمیگفتم..........بنابر این ،کار شروع شد .....من کلیدها و میانی هارو میزدم ...دو تا خانم دانشجو کار قلم گیری رو انجام میدادن....علی جهانشاهی پس زمینه ها رو طراحی میکرد و با فتوشاپ رنگ میزد.....کورش کلانترزاده و جیران ذوالفقاری هم کار کامپوزیت رو با کامپیوتر انجام میدادن...............کار شهریور شروع شد و بهمن ماه رفت روی بتاکم....رکورد خوبی بود!
در خلال انجام کار ، علیرضا یه سری جلسات ثابت رو برای دیدن فیلم و گپ حرفه ای بنیان گذاشت....جلسات پنجشنبه ها صبح تشکیل میشد و تقریبا اکثر بچه های کارتونیست و کاریکاتوریست تو جلسات بودن از جمله اگر ذهنم یاری بده: سیاوش زرین آبادی، داوود کاظمی، وحید نصیریان،نیک آهنگ، بزرگمهر ، مسعود شجاعی، حمید، افشین، علی جهانشاهی، مهرداد شیخان و خیلی های دیگه که یادم نیست...یکی دو بار هم امیر دهستانی و باروتیان اومدن..............جلسات خوبی بود ....فیلم انیمیشن میدیدیم و در بارش حرف میزدیم.......تا اینکه یه روز جمشید خوشدل که اون موقع توی سینمای تجربی و مستند کار میکرد بهمون گفت که موفق شده نظر مرکز رو جلب کنه که هر انیماتور یه فیلم ۱ دقیقه ای با موضوع کتاب بسازه....برای هر پروژه هم ۱۰۰ هزار تومن بابت هزینه ها پرداخت میکنن.............پیشنهاد وسوسه کننده ای بود و اون موقع هم ۱۰۰ هزار تومن پول کمی نبود!
قرار شد که هر کسی طرح خودشو تا هفته دیگه آماده کنه و جمشید هم قرار داد ها رو بیاره.......به این ترتیب ما هفته بعد یه قرارداد امضا شده تو دستمون بود به اضافه یه چک ۳۰ هزار تومنی بابت قسط اول.....حدود ۲ ماه از این ماجرا گذشت و یه روز گلپا گفت هفته دیگه ضرب العجل تحویل استوری بورد، گزارش کار و گرفتن قسط دومه.................با شنیدن این عبارت آخری نیش همه باز شد و بچه ها شروع کردن به پچ پچ و هر و کر کردن که علیرضا گفت: شوخی در کار نیست، اگر استوری برد و گزارش کار نباشه ، مرکز چک بعدی رو نمیده....و از ما خواست که با دست پر بیایم....................یک هفته دیگه هم به این ترتیب سپری شد و روز موعود فرا رسید........جلسه خیلی رسمی و جدی شروع شد و علیرضا شروع کرد تک تک از بچه ها در مورد پیشرفت کار سوال کردن....جمشید خوشدل هم به عنوان ناظر مرکز نت بر میداشت.......پاسخها نسبتا یکسان بود....همه در مرحله طراحی کاراکتر و فضا بودن....بعضی هام انیمیت رو شروع کرده بودن ......تا......رسید به علی جهانشاهی........گلپا پرسید: خب آقای جهانشاهی! کار شما در چه مرحله ایست؟.......علی جهانشاهی سرشو بلند کرد یه نگاهی به جمع انداخت و با آرامش و متانتی که جزو شخصیتش بود جواب داد: ......والا......قسط اولو گرفتم....خوردم.....منتظر قسط بعدی هستم!!!!!!.........یه چند لحظه ای سکوت کامل همه اتاق در بسته مارو فرا گرفت ...اما بعد انگار که همه منتظر این لحظه بودن، یه دفعه اتاق ترکید و دیگه هیچکس جلودار قهقهه های دیوانه وار ما نبود.......جمشید خوشدل که از شدت خنده سرخ شده بود برای علی جهانشاهی دست میزد و گلپا هم در حالیکه لبخندی به گوشه لب داشت منتظر بود تا همه آروم شن تا ختم جلسه رو اعلام کنه.....................اونروز همه بچه ها نهار رفتن بیرون و خراب شدن سر حمید بهرامی و داوود کاظمی که به تازگی تو دو سالانه کاریکاتور برنده شده بودن و شیرینی نداده بودن!.....و من و علیرضا موندیم تا بقیه کار خودمونو انجام بدیم...............از اون روز تا حالا ۲ تا سوال همراهمه، اول اینکه علی جهانشاهی با اون اعترافاتش، بالاخره قسط دومشو گرفت یا نه؟ و دیگه اینکه، چرا اونروز من با بچه ها نهار نرفتم بیرون؟................ میبایست خیلی بهشون خوش گذشته باشه !!!!!!!!









نظرات ()
